السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

21

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

--> علمى نياز ندارد . موضوع هر علم در حيطهء قوانين فلسفى و طبقه‌بندىهاى خاص آن مشخص مىشود ، زيرا حد و رسم وجودى هر موجود در فلسفه تعيين مىشود ؛ فلسفه اثبات مىكند كه موضوع علم خاصّى اساساً وجود دارد يا نه ؟ شايد تصور شود كه وجود موضوع از بديهيات است ، اما چنين نيست ، زيرا نحوهء وجود موضوع بايد در فلسفه معين شود . چه ، بسيارى از موضوعات سال‌ها بلكه قرن‌ها به‌عنوان يك موجود حقيقى مورد بحث واقع مىشود و دربارهء آن احكام گوناگون صادر مىكنند ، اما بعداً مشخص مىشود كه موضوعى با آن مشخصات وجود نداشته است . اين اشكال بيشتر در مورد موضوعاتى پيش مىآيد كه قابل آزمايش و تجربه در آزمايشگاه علوم تجربى نيست . كسانى كه سال‌هاست جامعهء انسانى را به‌عنوان يك واحد حقيقى از موجودات پنداشته‌اند و دربارهء حركت و تكامل و زندگى و قوت و ضعف آن درست مانند يك موجود زنده سخن مىگويند ، يعنى همهء فلاسفهء جامعه و تاريخ ، نيز كسانى كه تاريخ را به‌عنوان يك موجود واحد حقيقى متحرك و متكامل پنداشته ، براى زندگى و حركت و حتى آيندهء آن از حيث غايت تعيين تكليف مىكنند ، اگر از ابتدا نحوهء وجود جامعه و تاريخ را ، يعنى معنى واحد حقيقى و واحد اعتبارى را در فلسفه آموخته بودند هيچ‌گاه در سخنان خود اينچنين خطاهاى فاحشى مرتكب نمىشدند . هم‌چنين كسانى كه معنى تناقض را نمىدانند و اجتماع هستى و نيستى يك شىء واحد را امكان‌پذير بلكه ضرورى مىدانند ، اگر از مبانى فلسفه اطلاعى داشتند به اين خطاها دچار نمىشدند . اگر در طبقه‌بندىهايى كه توسط بعضى از فلاسفهء دوره‌هاى اخير نسبت به علوم و معارف بشرى صورت گرفته است توجه شود اين نكته به خوبى روشن خواهد شد كه براى حفظ وحدت معرفت بشرى كه خود ناشى از اشتراك وجود و وحدت ذاتى آن است ، بايد علوم و معارف را از كلّى به جزئى طبقه‌بندى كرد ؛ و بديهى است كه مرتبهء هر علم در اين طبقه‌بندى ، متناسب با ميزان كليّت يا جزئيت موضوع آن علم خواهد بود . چنان‌كه در طبقه‌بندىهاى معروف مشاهده مىشود ، علوم و معارف بشرى بر حسب كليّت متنازل طبقه‌بندى گرديده است ، بدين معنى كه آنچه كلىتر و عام‌تر است در بالا و آنچه جزئىتر و خاص‌تر است در مراتب پايين‌تر ، به ترتيب ، قرار گرفته است . اگوست كنت در طبقه‌بندى خود ، كليّت و عموميت را با بساطت در رابطهء مستقيم دانسته ، در ترتيب متنازل از كلى به جزئى و از بسيط به مركب سير نموده ؛ از رياضيات به هيأت و از هيأت به فيزيك و از فيزيك به شيمى تنازل كرده است . هربرت اسپنسر در طبقه‌بندى او تجديدنظر كرده ، اصلاحاتى را پيشنهاد نموده است . پيشنهاد او بسيار منطقى و دقيق است . وى علوم انتزاعى را كه مستقيماً با ماده سر و كار ندارند كلّىتر و عام‌تر از ديگر علوم دانسته ، از اين‌رو ، منطق و رياضيات را در طبقهء اول و مكانيك و فيزيك و شيمى را در مرتبهء دوم و . . . قرار داده است . در اين تقسيم‌بندى نيز سير صعودى به سمت بساطت و كليّت است ( البته هيچ‌يك از اين طبقه‌بندىها جامع و مانع نيست ) . با توجه به اين‌كه از وجود ، عام‌تر و بسيطتر هيچ چيز متصور نتواند بود ، طبعاً در هر نوع طبقه‌بندى كه از معارف بشرى صورت مىگيرد ، علم وجود ، يعنى فلسفهء اولى ، كه موضوع آن عام‌ترين و بسيطترين موضوع است در رأس طبقه‌بندى قرار خواهد گرفت . انگيزهء اصلى فلاسفه در طبقه‌بندى علوم آن بوده است كه وحدتى ميان شعب گوناگون علم برقرار كنند تا تقسيم و تشعُب معارف بشرى مانع از يك برداشت كلّى و فراگير از جهان هستى و حقيقت واحد آن نشود . اين بينش وحدانى را پيشرفت‌هاى اخير علمى نيز هر روز بيش از پيش تأييد كرده‌اند . قوانين علوم در سير طبيعى خود ، هر روز به وحدتى كه بشر فطرتاً در جهان هستى مىيابد نزديك‌تر مىشود و سرانجام همهء قوانين در قوانين كلّى وجود خلاصه مىگردد كه از وحدت و بساطت محض برخوردار است . بديهى است كه كلىترين قوانين ، قوانين وجود يا موجود به‌طور مطلق است . از اين‌رو فلسفهء اولى كه فوق همهء معارف و علوم است ، همواره در طول تاريخ انديشهء بشرى ، به كشف و استنتاج چنين قوانينى پرداخته ، به‌ويژه در ميان مسلمين كه با عنوان « علم اعلى » گرامىترين نوع معرفت بوده است